شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

آش دندونی

عزیز دوردونه من  22 بهمن برات جشن دندونی گرفتم و همه فامیل دعوت بودن و مامان جون یه آش دندونی خیلی خوشمزه برات پخت.کلی هم کادو گرفتی. اینم عکسش   اینم تو و آنیتا مشغول دور دور بازی. عکس آش هم زود برات می زارم     ...
30 بهمن 1392

اولین دیدار آدریان با دوستاش

مامانی امروز مهمون خاله سارا مامان دلسا بودیم.خاله بهنوش و مهران  و خاله سارایی و آرشیدا هم بودن. خیلی بهمون خوش گذشت،دلسا هم مهمون نواز خیلی خوبی بود یه دختر ناز خنده رو. مهران خان لپ کشانی هم که یه پاپیون خوشگل زده بود...( فکر کنم اومده بود خاستگاری).خیلی خودم و کنترل کردم لپاشو گاز نگرفتم. آرشیدا هم که با اون دندوناش مثل یه موش ناز کوپولو بود خانم خانم. تو هم که مثل همیشه آقا بودی. خلاصه که یه مهمونی عالی بود و کلی انرژی گرفتیم.از خاله سارای عزیز هم ممنونیم کلی بهش زحمت دادیم.   ...
29 بهمن 1392

اولین کلمه

24 بهمن پسر خان از ماه اول تولدت  گاهی اوقات میگفتی ماما که خوب صدایی بود که در میاوردی  و می دونستم که منظورت من نیستم ، تا پنجشنبه که کنارت نشسته بودم و داشتیم بازی می کردیم بعد من بلند شدم و رفتم و یکدفعه تو جیغ کشیدی و وقتی برگشتم بهم گفتی ما ما........وای این ماما با همیشه فرق داشت ....تو منو صدا زدی. الهی دور اون صدات بگردم مادر  که اولین کلمت مامان بود. حالا هر موقع سر حال باشی بهت بگم  بگو مامان اون لباتو غنچه می کنی و می گی ماما.اخ نمیدونی چه عشقی می کنم من با تو. بابایی هی بهت میگه بگو بابا تو هم میگی ماما ....   ...
29 بهمن 1392

دومین مروارید

92.11.19 الهی فدای اون دندونات بشم مادر امروز وقتی می خندیدی دیدم  دندون سمت چپ هم داره میزنه بیرون،وای که حسابی چلوندمت و زود زنگ زدم به بابایی و خبر دادم و بابایی هم کلی خوشحال شد. چقدر خوبه که هر روز شاهد بزرگ شدنت هستیم. راستی امروز رفتیم خرید ،تو یک مغازه خودت رو پرتاب کردی بغل فروشنده ،بنده خدا مونده بود چی بگه.من و خاله هم با خیال راحت خرید کردیم .مرسی پسرم  که به فکر ما بودی. تو یه مغازه دیگه هم همین کار رو کردی.کلا با همه زود اشنا میشی تا بهت میگن سلام سریع می خندی و میپری بغلشون.حالا هی من میکشمت کنار که نری خوتو هول میدی به سمت طرف .پسری یکم خودتو بگیر من دوست ندارم بغل همه بری . ...
20 بهمن 1392

7 ماهگی

دوردونه زیباروی مامان میبینی چقدر این 7 ماه زود گذشت.میبینی چقدر زندگی در کنار تو شیرین شده. انقدر شیرین که گاهی که زیاد می خوابی دلم برات تنگ می شه و می خوام بیام بیدارت کنم.(فکر کن نهایت خوابت یکساعت و نیم بیشتر نیست) اینکه بیشتر از هر چیز من و بابایی در مورد تو حرف می زنیم،خیلی شیرینه،وقتی روی زمین می شینی و بازی می کنی و من از دیدن این صحنه سیر نمی شم. وقتی گاهی موقع غذا خوردن صبر نداری تا قاشق بعدی رو پر کنم. وقتی ساعت 6 صبح بیدار میشی و می خوای بیای کنارم بخوابی. وقتی که بابایی از سر کار میاد و خودتو پرت میکنی تو بغلش. این که هرجا میریم اول تورو تحویل میگیرین و ما رو یادشون میره!!! اینها همه شیرینی زندگی ما شده.شیرینی ک...
17 بهمن 1392

اولین مروارید

پانزده بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و دو خاله الهام کشف میکند. خط سفیدی روی لثه هات دیده شد. . آدریان کوچولوی مامان باورم نمی شه.وای نمی دونی چه ذوقی کردم. معجزه زندگی من می دونی چقدر منتظر این روزها بودم می دونی وقتی دندونت موقع آب خوردن خورد به لیوان و گفت (( تق )) چه حالی شدم. وای تجسم قیافت با یه دندون... خدایا شکرت. . مامانی اولین مرواریدت مبارک. هورا قراره کلی کادو بگیری هورا ...
16 بهمن 1392

مامان الهه در حال استراحت

پسرکم بلاخره جواب ام آر ای رو بردم به دکتر نشون دادم،طبق نظر دکتر دیسک بود و گفت 10 روز باید استراحت مطلق کنی و تا 2 ماه هم هیچ کار سنگینی نکن حتی بچه هم بلند نکن!!!!!!! تا خوب بشی وگرنه کمردردت بیشتر و بیشتر میشه و کارت میکشه به عمل!!!! بابا رضا میگه این 2 ماه رو پرستار بگیریم تا من خوب بشم،ولی مگه میشه به هر کسی اعتماد کرد.فعلا اومدیم خونه پدری،و باباجون و مامان جون تو رو نگه می دارن. بنده خدا مامان جون 9 ماه حاملگی  که همش اونجا بودیم و کلی اذیتش کردم تازه تموم شده دوباره .... فکر کن هم باباجون کمردرد داره هم دست های مامانجون درد میکنه و اونوقت تو رو همش بغل میکنن و راه میبرن.خیلی ناراحتم ...   امیدوارم همیشه همیشه سلام...
14 بهمن 1392

هفته دکتری

جونم برات بگه که... طی یک حرکت هرکولی که از خودم نشون دادم و وسایل خونه رو جابجا کردم(تنهایی) کمرم گرفت و کارم کشید به ام آر آی جوابش فردا حاضر میشه.و فعلا در حال استراحت کردنم و کلی قرص و آمپول برای تسکین درد و دکتر احتمال دیسک داده. بعد رفتم چشم پزشکی خیلی وقت بود که دور رو خوب نمیدیدم و بله چشمم هم ضعیف شده بود و رسیدیم به عینک...( ای بابا نکنه دارم پیر میشم؟؟؟!!) از اونطرف رفتم  دکتر برای رژیم ( این حرکت واقعا لازم بود) باید تا عید 6 کیلویی که اضافه دارم رو کم کنم.دکتر کلی خوشش اومده بود میگفت خیلی خوش اندامی و زود به وزن  قبلیت بر میگردی و باعث اعتماد به نفسم شد    بماند که از خوردن هرگونه شیرینی و...
4 بهمن 1392